تبليغاتX
دو قدم مانده به صبح


وبلاگ آدمکها با عنوان (سیاسی و طنز) آپدیت شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط زرّين  | 



هنوز گريه هاي پيرزن و پاک کردن اشک هاش با روسري ، موقع خداحافظي يادمه ، ازم قول گرفت که حتما پس از رسيدنم به خونه ، بهش زنگ بزنم. در طول مدت سفرم شده بودم مونس و همدم تنهايي اون پيرزن مهربون.
به خونه برگشتم و امتحانات و مشغله ي زياد باعث شد کمي ديرتر به قولم عمل کنم ، تماس که گرفتم گفتند مدتيه از اينجا رفته خونه ي پسرش ، چون مريض بود و ديگه نمي تونست تنها بمونه، حسرتي به دلم نشست...
تا اينکه امروز خبر فوتش رو شنيدم ، خيلي دلم گرفت...از اينکه نتونسته بودم باهاش حرف بزنم و بگم که در طول اين مدت هميشه به يادش بودم و ...
حالا هر طور که فکر مي کنم و هر طور که چاره مي انديشم براي مرهمي به دل زدن ، به بن بست مي رسم ، بن بستي به نام مرگ، نبودن، نديدن، نتونستن...
اين جاست که مي فهمم وقتي ميگن فقط مرگه که چاره و درمون نداره ، يعني چي... واقعا همينطوره.
اينها رو گفتم که بگم بياييم قدر همه ي چيز هايي رو که داريم بدونيم ، سلامتي، پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست، همسايه و ... بياييم تا مي تونيم محبت و مهربوني و بخشش و نيکي رو از هم دريغ نکنيم.
دوست بداريم، ببخشيم ، بگذريم و مهر بورزيم... تا خداي نکرده نياد روزي که با حسرتي جگرسوز آرزو کنيم کاش آن عزيز لحظه اي بود تا همه ي نگفته ها و نکرده ها رو جبران مي کرديم...
+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط زرّين