احساس نه چندان زیباییست، احساس گذر عمر! عمری که می گذره بدون اینکه خودی پیدا کنم و به مقصود واقعی برسم...
روز تولدم همیشه همراه بوده با یه جور بیم و حسرت از گذر فرصت ها... اما همیشه در کنار محبت و لطف عزیزان و اطرافیانم به یاد ماندنی و زیبا بوده.
...
الان خوبم ...تا وقتی تو رو دارم!
...
می پرسه: راستی چند ساله شدی؟
خدای من! باورم نمیشه! چه زود گذشت!!!
۲۵ ساله شدم!
پی نوشت: سلام دوستان، سفرم بیش از اون چیزی که فکرش رو می کردم به طول انجامید و این دلیل نبودنمه... لطفا اگر نظری بود در پست قبل بگذارید، سپاس بسیار از اینکه در مدت نبودنم همچنان به اینجا اومدید.
+
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط زرّين



