تبليغاتX
دو قدم مانده به صبح


دوستي دارم در پاكي و نجابت مانند ماه و خورشيد، و در زيبايي و ظرافت همچو گل! شب و روز در همه جا و در همه احوال با هم هستيم و هيچ چيزي را از يكديگر پوشيده نمي داريم...ديروز موقع ناهار همين كه خواستم قاشقي بردارم ، او از گوشه درآمد و گفت : «چه بي انصافي تو! آيا هيچ انديشيده اي ، در همين لحظه كه تو  مشغول غذاخوردن هستي ، چقدر اشخاص فقير و بينوا و از تو بهتر ، براي يك لقمه نان خشك به زمين و آسمان التماس مي كنند و كسي جواب آنها را نمي دهد. تو كه دم از شرافت و انسانيت ميزني چطور روا مي داري كه همنوعانت گرسنه باشند و تو از روي سيري و بي ميلي غذا بخوري؟» آنقدر گفت و گفت كه نفهميدم چه خوردم.شبي پهلوي بخاري نشسته بودم ، او در برابرم شروع به موعظه كرد: «به خاطر داشته باش ، الان كه تو در اين اطاق گرم نشستي ، يك عده انسان بي خانمان ، در كوچه ها و خيابانها ، بر يخ و برف نشسته و مي لرزند، اين چه دلي است كه تو داري؟ آخر همتي كن اگر انساني!» امروز در راه خانه و پشت هر چراغ قرمز ،هر چه گدا و بدبخت  بود ، يك به يك نشانم داده و مي گفت:«آن را ببين كه پيراهن ندارد، آن ديگري بدون كفش است و آن سومي كه مثل بيد مي لرزد...»
نمي دانم! به واقع نمي دانم كه مسئول اين بدبختي ها چيست و كيست؟!
درد اينجاست كه رفيق من يك ثانيه از من جدا نمي گردد . تعجب خواهيد كرد اگر بگويم حتي شب در رختخواب تا وقتي كه بيدارم با هم هستيم و در اين وقت او به حساب كارهاي روزانه ي من رسيدگي مي كند و مي گويد: «امروز چه عمل نيكي را انجام داده اي و چه كار خيري از تو سر زد؟ آن كارَت اشتباه و آن ديگري گناه بود، آن عملت خطا و آْن ديگري خلاف بود، فلان سخنت ناروا و آن ديگري نا به جا بود ، چرا با آن يكي چنان گفتي ، چرا از اين ديگري چنين شنيدي؟»
او همچنان مي گويد و من مي شنوم...مي گويد:« خلق شده ، تا اعمال و رفتار بشر را در حد اعتدال نگه داشته و از ظلم و حرص و طمع بي انتهاي آنها جلوگيري كند...و آنها را به سر منزل سعادت برساند.
اين دوست مهربان و ملامتگر من ، هويتي دارد به نام :‌ «وجدان».

پي نوشت:
1)سلام دوستان همراهم.
سال نو رو البته با اندكي تاخير، خدمتتون تبريك عرض مي كنم، از صميم قلب ، براتون سالي توأم با ، اول از همه سلامتي و دوم هم سلامتي و سوم سربلندي و سعادت آرزو دارم. سال 86 هم گذشت ، با همه ي خاطرات تلخ و شيرينش، مهم اينه كه درس بگيريم ، تجربه كسب كنيم و بزرگ بشيم! انشالله در سال جديد ، همگيمون به كمك و ياري خدا، پله هاي ترقي ، در عرفان و انسانيت رو طي كنيم و هر روز بهتر و كامل تر از روز قبل بشيم.
2)اول فروردين ، اولين روز بهار، مصادف بود با اولين سالگرد ميلاد وبلاگم ...مدتيه نمي دونم چرا قلمم هنگ كرده و حتي ذهنم هم! تا ميام بنويسم، تا ميخوام بنويسم ناتوان ميشم از تقرير...با داشتن يه عالمه حرف...شايد از يك سر و هزار سودا داشتنه... و شايد هم نه!
3)ده روز از بهار گذشت و براي من در كنار مهمونها مثل برق و باد گذشت...
4)اين روزها از اين آهنگ استاد افتخاري لذتي بس عميق مي برم...از تلفيق صداي زيباي  استاد و شعر و موسيقي ناب و سنتي ، اثري به وجود اومده كه من از شنيدنش براي چند صدمين بار هم خسته نميشم....زيبايي كه قادر به توصيفش نيستم. براتون آهنگ رو ميذارم اگه دوست داشتيد شما هم از اين زيبايي لذت ببريد.
(رد خون)
5) بهترين ها و زيباترين ها رو در سال جدید ، براي تك تك شما دوستانم آرزو مي كنم. در پناه خدايي باشيد كه تنها پناه عالمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط زرّين  | 



.بديهي است آنچه در نهايت تالم و رنج انسان را تسلي و آرامش مي دهد، گفتگو با آن قدرت مطلق مهربان است و اين يكي ديگر از مزاياي رنج است، هر چند كه انسان بايد در شرايط شادي هم حضور خداوند را مانند لحظات غبارآلود اندوه احساس كند ولي در يلدا شبهاي بي كسي ظلماني اش ، آنگاه كه غم حتي مجال آمد و شد يك آه را بر گلويش مي بندد، آنگاه تمام رنج ها و گفته هايش قطرات اشكي مي شود كه بر سجاده ي سبز دعايش مي ريزد، و از آن يگانه ي لطيف راه نجات را مي يابد.

.دكتر شريعتي معتقد است «خواستن اگر با تمامي وجود و با بسيج تمامي اندام و نيروهاي روح و با قدرتي كه در آن صميميت هست تجلي كند، اگر همه ي هستي مان را يك خواهش كنيم، و اگر با هجوم و حمله هاي صادقانه و سرشار از يقين و اميد و ايمان بخواهيم قطعا پاسخ خواهيم گرفت» اگر چنين دعا كنيد ، آنگاه در انتظار اجابت خواسته هايتان بمانيد ، شتابناك و سينه چاك، با اشتياقي لجام گسيخته ، مانند ميزباني كه پشت پنجره منتظر آمدن قطعي ! مهمانش لحظه شماري مي كند و اكنون عطر و بوي رسيدن را در مشام احساس مي كند!

.لازم نيست دعاهاي مدون و معين بكنيم، دعا بايد خودانگيز باشد، و از قلبي مالامال از عشق برخيزد، ممكن است يك نگاه پرمحبت يا آهي عميق نزد خدا ، بيش از هزاران دعاي معين و مدون روزانه، پذيرفته شود. براي دعا حس و عاطفه لازم است، زيرا مهمتر از كلماتي كه به زبان مي آوريم ، موج عشقي است كه اين كلمات در بردارند!. «نيايش پاك كردن دل است از از غبار آلودگي ها و بارور كردن درخت ايمان در گلستان روحمان!»

 

.دريا بيكران است و زورق من كوچك! به تو توكل مي كنم كه همه كس را حمايت مي كني. با من بمان كه ظلمت و شب از راه ميرسد، وقتي كه هيچ ياوري نيست و آسايش گريخته است، خدايا! اي ياور بي كسان با من بمان. در هر لحظه به حضور تو نيازمندم، چه چيزي جز لطف تو مي  تواند ترس ها را در هم شكند؟ از هيچ دشمني نمي ترسم، چون تو در كنار مني آنجا كه تو هستي اشك ها سوزنده نيستند، مرگ هم تلخ نيست! اگر با من بماني هميشه پيروزم. كشتي هايم به دريا رفته اند، حتي اگر با بادبانها و دكل هاي شكسته بازگردند، به دستي اعتماد دارم كه هرگز شكست نمي خورد ! و از پليدي نيكي به بار مي آورد، حتي اگر كشتي هايم در هم شكنند، و همه ي اميدهايم غرق شوند، فرياد مي زنم:« به تو اعتماد مي كنم!»

***

پی نوشت: از نوشته هایم در وبلاگ گروهی آدمکها ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط زرّين 



حضرت علي(ع) مي فرمايد: «من عاشق زندگي ام و بيزار از دنيا!» از ايشان پرسيدند: مگر بين زندگي و دنيا چه فرقي است؟ فرمود: «دنيا حركت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگي ، نگريستن در چشم كودك يتيمي است كه از پس پرده ي شوق تو را مي نگرد»

 زندگي را به تمامي زندگي كن، در دنيا زندگي كن بي آنكه جزئي از آن باشي. همچون نيلوفري باش در آب، زندگي در آب بدون تماس با آب! زندگي به موسيقي نزديكتر است تا به رياضيات...رياضيات وابسته به ذهن اند، و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي كند! نمي توانيم گذشته را تغيير بدهيم ، تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپاريم و لغزش هاي گذشته را توشه ي راه خرد سازيم ، نمي توانيم آينده را پيش بيني كنيم ، تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان هر آنچه كه نكوست و باور كنيم كه چنين خواهد شد. اگر بتوانيم از شكستن يك دل جلوگيري كنيم ، زندگيمان بيهوده نخواهد بود ...اگر بتوانيم يك زندگي را از درد تهي و يا رنجي را فرو نشانيم ، اگر بتوانيم پرنده ي مجروحي را كمك كنيم تا دوباره به لانه بازگردد ، زندگيمان بيهوده نخواهدبود .

 زندگي يك سفر است ،و تو آن مسافري باش كه در هر گامش ، ترنم خوش لحظه ها جاريست ... با دم زدن در هواي گذشته و نگراني فرداهاي نيامده ، زندگي را مگذار كه از لابلاي انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر رود. روياهايت را فرو مگذار كه بي آنان زندگاني را اميدي نيست و بي اميد ، زندگاني را آهنگي نيست. زندگي سخت ساده است! خطر كن ، وارد بازي شو ، چه چيزي از دست مي دهي؟ با دستهاي تهي آمده ايم و با دستهاي تهي خواهيم رفت، نه! چيزي نيست كه از دست بدهيم، پس هر لحظه را به گونه اي زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است ، و كسي چه ميداند؟ شايد آخرين لحظه باشد...

                                                                 ***

پی نوشت: این مطلب رو در وبلاگ گروهی نوشته بودم ، حیفم اومد اینجا نگذارمش.

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 3:1 قبل از ظهر  توسط زرّين