تبليغاتX
دو قدم مانده به صبح


 اين بار هم به بهانه ي والنتاين، از عشق و محبت و دوستي بگيم...چطوره؟!

عرفا درباره ي پيدايش عشق گويند:
عشق را از عَشَقه گرفته اند!
و عَشَقه آن گياهي است كه در باغ پديد آيد در بن درخت،
اول ريشه اش را در زمين سخت مي كند،
سپس سر بر مي آورد و خود را در درخت مي پيچد،
و همچنان مي رود تا همه ي درخت را فرا بگيرد،
و چنانش در شكنجه مي كشد كه نم در رگِ درخت نمي ماند،
و هر غذا كه به واسطه ي آب و هوا به درخت مي رسد،
به تاراج مي برد، تا آنگاه كه درخت خشك شود.
در عالم انسانيت نيز، عشق همچنين است.

***

عشق يعني همسايه مان را دوست بداريم،
برگهاي درخت را، حتي كلاغ ها را ستايش كنيم
به خاطر سياهي رنگ پرهايشان،
و كاكتوس ها را دوست بداريم!!!
به خاطر آنكه لطافت گل سرخ را به ما مي فهمانند!

***

به قول شاملو:
اشك رازيست،
لبخند رازيست،
و عشق رازيست،
و اشكِ آن شب، لبخندِ عشقم بود.
 

(دوستان عزیز لطفاً نظرات خودتون رو در پست قبلی بگذارید ، متشكرم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط زرّين 



چهره اي ديدم هزار جلوه...و چهره اي كه تنها يك جلوه داشت و انگار در قالبي ريخته و ساخته باشند. 

وچهره اي ديدم كه مي توانستم در برق نمايانش ، بدسرشتي پنهانش را ببينم، و چهره اي ديدم كه تا حجاب ظاهر بر نداشت، صفا و روشني جمالش نديدم

 و چهره اي پير ديدم، كه چروك افتاده ، اما در وراي خود هيچ نداشت، و چهره اي شاداب ديدم كه بر وجناتش به هزار زبان سخن مي گفت.

چهره ها را مي شناسم، چون از خلال تارهاي دیدگانم در آنها می نگرم و حقیقت آنسوی آنها را به روشنی در می یابم.

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط زرّين  |